سالی که نکوست از بهارش پیداست

سالی سرشار از محبت در سایه عنایات حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برای محبینش آرزو داریم

شرح داستانی واقعی . (قسمت دوم)

دوباره اوضاع آرام شده است، اما دل من باز هم آرام نیست. کاروان سکنی گزیده و دیگر از آن همه هیاهو و همهمه خبری نیست و سکوتی سرد حکم فرماست، مگر صدای زمزمه باد و خش خش برگهای پاییزی این سکون را درهم بشکند. با آنکه آسمان صاف است و آفتابی ولی سوز سردی در هواست. به اتاق برمی گردم درحالی که آن کاروان ذهنم را به خود مشغول کرده است. تاکنون یاد ندارم که گروهی آن هم با اسب و شتر در این منطقه اطراق کرده باشد. هرچند تا حدود یک قرن پیش اینجا مسیر حرکت کاروانها بوده و دارای کاروانسرا با آمد و شد بسیار، ولی امروز نه از آن رونق و و آمد و شد خبری هست و نه حتی از آن مسیر قدیمی استفاده میشود. آن کاروانسرا هم دیگر متعلق به میراث فرهنگی است و درب آن گه گداری برای بازدید چند گردشگر و گرفتن چند عکس یادگاری باز می شود.
شاید هم آنها یک گروه گردشگری هستند که می خواهند حال و هوای آن دوران و سفر با اسب و شتر را تجربه کنند، شبی را با امکاناتی محدود در بیابان زیر آسمان پرستاره ی کویر، به دور از هیاهو و جنجال شهر نشینی و مدرنیته بگذرانند. آخر آسمان پرستاره کویر دیدن دارد. اصلا انگار آسمان کویر به زمین نزدیکتر است. میتوانی دستت را دراز کنی و از آسمان ستاره بچینی. هرچند برای این وقت سال کار مناسبی نیست. مگر میتوان در سرمای شبهای کویر به روشن کردن آتش بسنده کرد؟ اصلا اگر باران ببارد و سیلاب به راه افتد چه؟ این تورها برای این فصل عجیب است. بالاخره هرچه باشد و هر کس باشند خبرشان خواهد رسید. دوباره به روی زمین دراز میکشم و دل آشوبی دوباره وجودم را پرمی کند و این سکوت مرا در خود فرو می برد. هر چند قرار این سکوت را دوامی نیست.
دوباره صداها تکرار میشود. این بار پرطنین و با آهنگی سریعتر. باز هم از دوردست ها نوای ناقوس شتران و تاختن اسبها به گوش میرسد. گویا کاروان دیگری نیز قصد نزدیک شدن دارد، هرچند این بار باید کاروان بزرگتری باشد و عجله شان بیشتر است. کاروان اول که می آمد آهنگی آرام و ملایم داشت ولی اینها که نزدیک میشوند به تاخت می آیند. دوباره به پشت بام می روم تا اوضاع را بررسی کنم. آری کاروانی بزرگ است که به تاخت نزدیک و نزدیکتر می شوند و در جایی کمی دورتر از کاروان اول قرار میگیرند. آن همه تعجیل برای رسیدن به کجاست؟ برای اینکه اینجا اردو بزنند؟ امروز عجب روز عجیبی ست، چه قدر کاروان می آید. این همه آدم با اسب و شتر این وقت سال اینجا چه میکنند. این همه گردشگر آن هم اینجا برای چه جمع شده اند؟ قرار است چه چیز را رصد کنند؟ نکند خورشید گرفتی در کار است یا قرار است از آسمان شهاب سنگ ببارد؟ اگر این گونه است چرا حالا با اسب و شتر؟ اینها همه برایم عجیب است و سوال برانگیز. کم کم با اردو زدن سواران دوباره سکوت حکمفرما می شود. کاروانها آرام گرفته اند و دل شوره ی من همچنان باقیست.

شرم میکنم! که وزن سیری ام را با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو بکشم

 

شیوه ی زندگی رسول الله چگونه است؟

اگر این عکس را خاتم المرسلین نگاه کنند چه میگویند؟

نظر شما چیست؟

چه راهکار عملی برای فقرزدایی از جامعه خود پیشنهاد میکنید؟

آیا خود پایبند به راهکار خود هستید؟

 

شرح داستانی واقعی . (قسمت اول)

با دل نگراني از خواب بيدار مي شوم. مدتي گيج و منگ به خود می نگرم و خود را در رخت خواب مي يابم. خواب عجيبي بود. باورش برايم سخت و دشوار است. همه را دقيق به ياد دارم. لحظه به لحظه اش را. در کسري از ثانيه همه را مرور مي کنم. همه ي تصاوير به سرعت از مقابل چشمانم عبور مي کند. انگار نه انگار که خواب بوده است. خواب نبود که حقيقت بود. حقيقتي که با تمام وجود احساسش کردم. احساسي واقعي که تفکري عميق به دنبال داشت؛ تفکري ازعمق جان.
خواب ديدم که حادثه ای رخ داده است. واقعه اي قريب، تکرار دوباره ي تاريخ. مي دانستم که از اين ماجرا سالهاي سال گذشته است و سرانجامش چيست. داستانش را بارها و بارها خوانده ام و از زبان بسياري شنيده ام. داستاني که همه اش را بارها در خيال خود تصور کرده ام و با آن هم زاد پنداري کرده ام. با شخصيت هايش همراه شده ام و در غم هاشان شريک، و براي رنجها و غربت هاشان اندوهگین. داستاني که شما هم چون من بارها شنيده ايد و این حس وجه اشتراک ماست.
گويي شکافي در بعد زمان و مکان پديدار گشته است. شکافي به وسعت قرنها. شکافي که راهي چند صد ساله را از ميان برداشته و امروز را به ديروزي دور پيوند داده است. گسلي که هزاران فرسنگ را در دره اي عميق فرو برده است.
امروز يکي از روزهاي فصل پاييز است، يا دقيقتر بگويم يکي از روزهاي آبان ماه،  که برگ هاي خزان زده ی درختان، زمين را پوشانده است؛ و من در اتاق خانه ی مادربزرگم روی زمین دراز کشیده ام و در حال و هوای خودم، آرام ولی آشوبي در دل دارم. ناگاه صدایی توجهم را به خود جلب میکند. به داخل حیاط میروم تا بتوانم بهتر بشنوم . صدايي از دور به گوش مي رسد. صدا صداي سم اسبان و زنگوله هاي شتراني است که در حال حرکت در بيابان هستند. صداي کارواني است که به این سمت مي آيند و نزديک و نزديکتر مي شوند. به روی بام میروم. حال ديگر کاروان را هم مي توان ديد. کاروان جایی کمی دورتر ازما در همان بیابان توقف مي کند. صداي همهمه کاروانيان به گوش مي رسد که در حال برپا کردن خيمه هاي خود هستند. اين نغمه ها و اين گونه سفر کردنها برايمان آشناست. بارها و بارها اين صحنه ها را از جعبه جادويي درون خانه هايمان ديده ايم و موسيقي زنگوله هاشان گوشمان را نوازش داده است. اما اين بار از جعبه ي جادو خبري نيست. آنها مسافراني هستند که احتمالا از راهي دور آمده اند و در اين جا اردو زده اند. شايد مي خواهند قدري استراحت کنند و بعد به راه خود ادامه دهند. آری بعيد ميدانم مقصد آنها اينجا باشد. (ادامه دارد...)

میلاد رسول رحمت

سلام بر محبین ارجمند

سالروز میلاد رسول رحمت و هفته وحدت گرامیباد

اللهم اجعل حیاتنا حیاه محمد و آل محمد...