شرح داستانی واقعی . (قسمت دوم)

دوباره اوضاع آرام شده است، اما دل من باز هم آرام نیست. کاروان سکنی گزیده و دیگر از آن همه هیاهو و همهمه خبری نیست و سکوتی سرد حکم فرماست، مگر صدای زمزمه باد و خش خش برگهای پاییزی این سکون را درهم بشکند. با آنکه آسمان صاف است و آفتابی ولی سوز سردی در هواست. به اتاق برمی گردم درحالی که آن کاروان ذهنم را به خود مشغول کرده است. تاکنون یاد ندارم که گروهی آن هم با اسب و شتر در این منطقه اطراق کرده باشد. هرچند تا حدود یک قرن پیش اینجا مسیر حرکت کاروانها بوده و دارای کاروانسرا با آمد و شد بسیار، ولی امروز نه از آن رونق و و آمد و شد خبری هست و نه حتی از آن مسیر قدیمی استفاده میشود. آن کاروانسرا هم دیگر متعلق به میراث فرهنگی است و درب آن گه گداری برای بازدید چند گردشگر و گرفتن چند عکس یادگاری باز می شود.
شاید هم آنها یک گروه گردشگری هستند که می خواهند حال و هوای آن دوران و سفر با اسب و شتر را تجربه کنند، شبی را با امکاناتی محدود در بیابان زیر آسمان پرستاره ی کویر، به دور از هیاهو و جنجال شهر نشینی و مدرنیته بگذرانند. آخر آسمان پرستاره کویر دیدن دارد. اصلا انگار آسمان کویر به زمین نزدیکتر است. میتوانی دستت را دراز کنی و از آسمان ستاره بچینی. هرچند برای این وقت سال کار مناسبی نیست. مگر میتوان در سرمای شبهای کویر به روشن کردن آتش بسنده کرد؟ اصلا اگر باران ببارد و سیلاب به راه افتد چه؟ این تورها برای این فصل عجیب است. بالاخره هرچه باشد و هر کس باشند خبرشان خواهد رسید. دوباره به روی زمین دراز میکشم و دل آشوبی دوباره وجودم را پرمی کند و این سکوت مرا در خود فرو می برد. هر چند قرار این سکوت را دوامی نیست.
دوباره صداها تکرار میشود. این بار پرطنین و با آهنگی سریعتر. باز هم از دوردست ها نوای ناقوس شتران و تاختن اسبها به گوش میرسد. گویا کاروان دیگری نیز قصد نزدیک شدن دارد، هرچند این بار باید کاروان بزرگتری باشد و عجله شان بیشتر است. کاروان اول که می آمد آهنگی آرام و ملایم داشت ولی اینها که نزدیک میشوند به تاخت می آیند. دوباره به پشت بام می روم تا اوضاع را بررسی کنم. آری کاروانی بزرگ است که به تاخت نزدیک و نزدیکتر می شوند و در جایی کمی دورتر از کاروان اول قرار میگیرند. آن همه تعجیل برای رسیدن به کجاست؟ برای اینکه اینجا اردو بزنند؟ امروز عجب روز عجیبی ست، چه قدر کاروان می آید. این همه آدم با اسب و شتر این وقت سال اینجا چه میکنند. این همه گردشگر آن هم اینجا برای چه جمع شده اند؟ قرار است چه چیز را رصد کنند؟ نکند خورشید گرفتی در کار است یا قرار است از آسمان شهاب سنگ ببارد؟ اگر این گونه است چرا حالا با اسب و شتر؟ اینها همه برایم عجیب است و سوال برانگیز. کم کم با اردو زدن سواران دوباره سکوت حکمفرما می شود. کاروانها آرام گرفته اند و دل شوره ی من همچنان باقیست.

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 روابط عمومی هیات 1392-12-18 05:53
چند پیامک رسیده:

سلمان قرقچیان: چیزهای زیادی نگه داشتم که همه را از دست دادم، ولی هر چه را بخدا سپردم هنوز دارم؛ شادمانی ات را بخدا می سپارم.

رضا چوپانی: آیت ا... بهجت (ره) وقتی روح انسان بعالم دیگر رفت، می فهمد این همه تشریفات در دنیا لازم نبود. سامانه شهدا/

رضا چوپانی: مبادا که خدای متعال تو را در معصیتی که از آن تهی کرده بیابد و در طاعتی که بدان امر کرده نیابد. امام کاظم علیه السلام التماس دعا

رضا چوپانی: تلاوت هدیه به شهدای حزب الله لبنان، آیات 156 الی 165 سوره بقره mataf.ir

محمدمهدی جمالی پناه: (پیام شما دریافت شد.)

مختار کارگر: نایب الزیاره دوستان در مشهد مقدس هستم. التماس دعا

رضا چوپانی: تلاوت هدیه به شهدا عملیات بیت المقدس، آیات 136 الی 145 سوره بقره mataf.ir

رضا چوپانی: تلاوت هدیه به سردار شهیدمحمد بروجردی، آیات 146 الی 155 سوره بقره mataf.ir

با تشکر از همه کسانی که پیامک ارسال می نمایند

ایمیل
نقل قول کردن