شرح داستانی واقعی . (قسمت اول)

با دل نگراني از خواب بيدار مي شوم. مدتي گيج و منگ به خود می نگرم و خود را در رخت خواب مي يابم. خواب عجيبي بود. باورش برايم سخت و دشوار است. همه را دقيق به ياد دارم. لحظه به لحظه اش را. در کسري از ثانيه همه را مرور مي کنم. همه ي تصاوير به سرعت از مقابل چشمانم عبور مي کند. انگار نه انگار که خواب بوده است. خواب نبود که حقيقت بود. حقيقتي که با تمام وجود احساسش کردم. احساسي واقعي که تفکري عميق به دنبال داشت؛ تفکري ازعمق جان.
خواب ديدم که حادثه ای رخ داده است. واقعه اي قريب، تکرار دوباره ي تاريخ. مي دانستم که از اين ماجرا سالهاي سال گذشته است و سرانجامش چيست. داستانش را بارها و بارها خوانده ام و از زبان بسياري شنيده ام. داستاني که همه اش را بارها در خيال خود تصور کرده ام و با آن هم زاد پنداري کرده ام. با شخصيت هايش همراه شده ام و در غم هاشان شريک، و براي رنجها و غربت هاشان اندوهگین. داستاني که شما هم چون من بارها شنيده ايد و این حس وجه اشتراک ماست.
گويي شکافي در بعد زمان و مکان پديدار گشته است. شکافي به وسعت قرنها. شکافي که راهي چند صد ساله را از ميان برداشته و امروز را به ديروزي دور پيوند داده است. گسلي که هزاران فرسنگ را در دره اي عميق فرو برده است.
امروز يکي از روزهاي فصل پاييز است، يا دقيقتر بگويم يکي از روزهاي آبان ماه،  که برگ هاي خزان زده ی درختان، زمين را پوشانده است؛ و من در اتاق خانه ی مادربزرگم روی زمین دراز کشیده ام و در حال و هوای خودم، آرام ولی آشوبي در دل دارم. ناگاه صدایی توجهم را به خود جلب میکند. به داخل حیاط میروم تا بتوانم بهتر بشنوم . صدايي از دور به گوش مي رسد. صدا صداي سم اسبان و زنگوله هاي شتراني است که در حال حرکت در بيابان هستند. صداي کارواني است که به این سمت مي آيند و نزديک و نزديکتر مي شوند. به روی بام میروم. حال ديگر کاروان را هم مي توان ديد. کاروان جایی کمی دورتر ازما در همان بیابان توقف مي کند. صداي همهمه کاروانيان به گوش مي رسد که در حال برپا کردن خيمه هاي خود هستند. اين نغمه ها و اين گونه سفر کردنها برايمان آشناست. بارها و بارها اين صحنه ها را از جعبه جادويي درون خانه هايمان ديده ايم و موسيقي زنگوله هاشان گوشمان را نوازش داده است. اما اين بار از جعبه ي جادو خبري نيست. آنها مسافراني هستند که احتمالا از راهي دور آمده اند و در اين جا اردو زده اند. شايد مي خواهند قدري استراحت کنند و بعد به راه خود ادامه دهند. آری بعيد ميدانم مقصد آنها اينجا باشد. (ادامه دارد...)

دیدگاه‌ها  

 
0 #2 خودم 1392-12-07 10:39
آخه حیفم میاد زود همشو بگم
یه کم طول بکشه بامزه تره
نقل قول کردن
 
 
0 #1 مجید دلبندم 1392-12-07 07:21
خب ادامه اش را بگو عبدالله :zzz
نقل قول کردن